خرید بک لینک
بازم تنها سفر میریم ... داشتم اهنگ بمون گوش میدادم .... تولد امسالم ته امید نزدیک شدن به دهه سوم رو گرفت ... هیچ امیدی ندارم برای رسیدن به اون سن ... کاش که تورو سرنوشت ازم نگیره میترسه دلم بعد رفتنت بمیره ... امید داشتم ولی دیگه نه ... فردا میرم سفر ... یزد بعدشم طبس ... امامزاده که اولین بار رفتم ولی تولد امسالم بهم کادو داد که منتظر هیچ ادمی نباید باشم .... من دارم به دوران رکود روحیم برمی گردم .... کاش سفر درمان باشه ولی نیس یاداوری یزد و طبس برای من خاطرات یه عمر امید داشتن و بعد روز تولدت بفهمی همه چیز پوچ و بی معنی بوده . دل من فقط به بودنت خوشه دیگه دلخوشی هم ندارم .... این بده من دلخوشی ندارم دلخوشی به هیچ چیز و هیچ کس ... چه قدر بده دل ادم خالی از دوس داشتن بده ... من هیچ چیزی رو دوس ندارم مگه میشه ... چرا هسچ کس منو دوس نداره چرا من هیچ کسو دوس ندارم ... چرا انقدر بی احساس و سرد .... دارم میرم سفر ولی بی حالم ... بی ذوق ولی جاده منو امیدوار میکنه ... هیچ چیزو مثل جاده مثل تنهایی جاده دوس ندارم ... ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد... من ایمان اوردم به تنهایی مطلق به اینکه تو این دنیا من خودمم پس میریم شاید ایمان بیاوریم به فصل سرد ... به خودم به ارزوهام به فکرام به مردن ارزوهام ...

برچسب: عاشورا 95, نویسنده: الینا زارعیان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 14:47

صفحه بندی