خرید بک لینک
و ساعت هشت و نیم امروز بیست و دوم تیرماه بیست و نه ساله میشوم. همیشه ادم های سی تا سی و پنج ساله برام جذابترین ادم ها بودن. کودکیم رو دوس داشتم وقتی همش در حال بازی بودیم با بچه ها ... فوتبال؛ دوچرخه سواری و قایم باشک و بازی های زمانه ما . عاشق سگا بودم و بازی شورش که تک دختره اون بازی رو انتخاب کنم و بره همرو بزنه هنوزم میگم دلم میخواس قهرمان تکواندو بشم و هنوزم عاشق مسابقات رزمیم ... عاشق باربی بودم وقتی فولکس واگن مغازه مانندی تو شهرک میومد و من بدو بدو ادامس باربی میخریدم تا برچسب های لباسش رو به هم بچسبونم هنوزم عاشق باربیم ... دلم ماشین کنترلی میخواس که هیچ وقت نداشتم به خاطر همین عاشق کارتون ماشین هام و اون مکوئین که هنوزم اعتقاد دارم دوس پسرم باید شبیه مکوئین باشه بالای ده بار این کارتون رو دیدم ... تا هفت سالگی رو دوس دارم وقتی کلاس اول رفتم و معلمم همکار مامانم بود و من کاردستی های کلاس مامانم رو میبردم از اول لادن به اول لاله . مامانم دوس نداشت تو کلاسش باشم هیچ وقتم بهم دیکته نمیگفت از بچگی خودمختار عمل میکردم و همیشه به مامانم میگم حسرت دیکته گفتن به دلم موند ... از کلاس دومم بدم میاد و از سوم فقط یادمه تو روز جشن تکلیفم به کفشای پاشنه بلند قرمزم گیر دادن ... و بعد از جشن تکلیف قرار شد بریم بهشت و درختا خم بشن و ما میوه بخوریم ولی هیچکس نگفت که بهشت و جهنم همین دنیاس همیشه به ما وعده های دور دادن ... از دوره راهنمایی فقط تیکه های معلما یادمه که میگفتن شتر مرغید ... و تنها بغل دستیم مینا که باهم ته کلاس میشستیم و اون الوچه میخورد و هستشو وسط کلاس پرت میکرد فقط میگفتم سر کلاس خانم رضوی معلم علوم این کارو نکن ... این قد بلنده و خوشگل حیفه اذیتش کنیم از بچگی دنبال خوشگلا بودم فقط... از دوره دبیرستان ... کلاس انسانی شرترین و بدترین بودیم ... از معلم دینی میترسیدم چون از چشماش وحشت داشتم سر کلاساش همه چیز یادم میرفت ترم اول من از دینی نمره ده گرفتم اما امتحان نهایی اخر ترم همه رو از خودم نوشتم و بیست شدم ... از معلم عربی حالم بهم میخورد چون همیشه میگفت دیپلم فقط ریاضی ... معلم زبانمون که بازم کلاس ما رو مسخره میکرد تاثیرات همونم بود از زبان فراری شدم از فلسفه هم که همیشه زنگ بعد نهار بود خوابم میومد و هیچی نمیفهمیدیم بهتر که تموم شد چیزی که درکی ازش نداشتم در واقعیت نمیتونستم حسش کنم به چه دردم میخوره هنوزم نفهمیدم ... عاشق معلم علوم اجتماعی و اقتصادم بودم خانم امینی از بحث هویت؛ مسایل اجتماعی از چیزی لذت میبردم که بتونم لمسش کنم و معلم ادبیاتم... رک بگم بقیه رو دوس نداشتم والسلام .... به نظرم انقدر جهت دار ماها رو رشد دادن که حاظر نیستم اصلا به اون دوران برگردم چه طور میتونستن انقدر احمقانه با ما رفتار کنن ...


تا دانشگاه که اگر استاد گودرزی نبود همون ترم اول از دانشگاه الزهرا انصراف داده بودم ... برنامه ریزی کردم با یه پسر فنی اشنا میشم و عاشقم میشه اصلا با عشق ازدواج میکنم نه اصلا سرم دعوا میشه و من یه بهترین انتخاب ممیکنم و از ایران میریم اما الان چی چند تا مرد عاشقمن ؟ هیچی اصلا چندتا نمیخوام فقط دلم یه ادم درست و حسابی میخواد انقدر که ادم های بیخود دیدم چشم خودمم ترسیده و یه جورایی تنهایی رو ترجیه میدم ... اما نمیدونستم که الزهرا قبول میشم تنها انتخاب این دانشگاه (فهمیدم که شانس ندارم)تا مبانی جامعه شناسیم با انسانی روبرو شدم که تفکر ازاد و بی قضاوت نگاه کردن رو بهم یاد داد ... دکتر محسن گودرزی شد پدر جامعه شناسی من و شد که ادامه دادم .. جلسه های فوکوس گروپ که من و ذرین و ستاره و فرشته و عطیه بودیم و اخرش گفت مهناز با این جامعه مشکل داری دکتر گودرزی هنوزم دارم هنوزم نمیتونم با هیچ چیز کنار بیام من درگیرم با جامعم با خودم با همه چیز .از هجده تا بیست و دوسالگیم بهترین تایم زندگیم انقدر خوشحال و شاد بودم که به بیشفعالی معروف بودم کلاس زبان میرفتم کلاس ورزش کلاس کامپیوتر و بعد دانشگاه .... همه میگفتن ماشالله به این انرژی اون بازه انگار زندگی مال خودم بود فقط خودم . نگران هیچی نبودم میدونستم موفق میشم . تا تموم شد ... و بعدش ... اصلا دلم نمیخواد از بعدش بگم ... از بیست و سه به اونور من دیگه اون ادم قبل نشدم ... .

خب خانواده خوبی دارم؛ سلامتی دارم و الان از بیست و شش تا بیست و هشت سالگی خیلی راضیم از زندگیم اما الان که دارم وارد بیست و نه سالگی میشم مهناز چه ارزوهایی داری؟ خب عشق را هنوز میخوام اما یه نفر درست و حسابی میدونم دارم به بحران سن در جامعه جهان سوم مبتلا میشم دیگه انواع القاباس که نثارم بشه از دوست بگیر تا غریبه اما مهم نیس من یه نفرو میخوام . یک خونه میخوام که اندازش مهم نیس فقط گرم باشه. استقلال میخوام دوس دارم تنها زندگی کنم توی خونه خودم . پول هم به اندازه خودم که برای گذران زندگی ازش استفاده کنم. برم سفر . ارزوی مسافرت به دور دنیا که جهانو ببینم انگار هنوزم دنبال اینم که دنیا رو باید دید تا بشه درست تصمیم گرفت .و خودمو از همه بیشتر دوس دارم ادم باید ازاد ولی با تعهد زندگی کنه. با خودمم مشکلی ندارم ولی میدونم بقیه با من مشکل دارن .

تولدم مبارک . میدونم زندگی سخت تر میشه اما باید ادامه داد راه دیگه ندارم با همه تبعیض ها و اینکه تفاوت جنسیتی رو بیشتر میفهمم . اینکه ازادی عدالت و تمام مفاهیم برام سوال شدن و نمیتونم هیچ جوابی براشون پیدا کنم . به قول دورکیم جبر عین چتر کل جوامعو گرفته ما هم زیرش پناه گرفتیم که خیس نشیم . شاید هم به قول زیمل شهر عرصه مبارزه ایست بین دو گروه انسان واقعی و انسان از خود بیگانه که سرانجام در تمام تقابل با یکدیگر انسان از خود بیگانه پیروز میشود...

میدونم هرچی میرم جلوتر زندگیم سخت تر میشه فقط سخت تر . اما ما مجبوریم به تولد ... مجبوریم به ادامه دادن ... مجبوریم به ساختن یا خراب کردن .... . تولدم مبارک .

برچسب: بیست,گذشت, نویسنده: الینا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 0:36

صفحه بندی