تا دانشگاه که اگر استاد گودرزی نبود همون ترم اول از دانشگاه الزهرا انصراف داده بودم ... برنامه ریزی کردم با یه پسر فنی اشنا میشم و عاشقم میشه اصلا با عشق ازدواج میکنم نه اصلا سرم دعوا میشه و من یه بهترین انتخاب ممیکنم و از ایران میریم اما الان چی چند تا مرد عاشقمن ؟ هیچی اصلا چندتا نمیخوام فقط دلم یه ادم درست و حسابی میخواد انقدر که ادم های بیخود دیدم چشم خودمم ترسیده و یه جورایی تنهایی رو ترجیه میدم ... اما نمیدونستم که الزهرا قبول میشم تنها انتخاب این دانشگاه (فهمیدم که شانس ندارم)تا مبانی جامعه شناسیم با انسانی روبرو شدم که تفکر ازاد و بی قضاوت نگاه کردن رو بهم یاد داد ... دکتر محسن گودرزی شد پدر جامعه شناسی من و شد که ادامه دادم .. جلسه های فوکوس گروپ که من و ذرین و ستاره و فرشته و عطیه بودیم و اخرش گفت مهناز با این جامعه مشکل داری دکتر گودرزی هنوزم دارم هنوزم نمیتونم با هیچ چیز کنار بیام من درگیرم با جامعم با خودم با همه چیز .از هجده تا بیست و دوسالگیم بهترین تایم زندگیم انقدر خوشحال و شاد بودم که به بیشفعالی معروف بودم کلاس زبان میرفتم کلاس ورزش کلاس کامپیوتر و بعد دانشگاه .... همه میگفتن ماشالله به این انرژی اون بازه انگار زندگی مال خودم بود فقط خودم . نگران هیچی نبودم میدونستم موفق میشم . تا تموم شد ... و بعدش ... اصلا دلم نمیخواد از بعدش بگم ... از بیست و سه به اونور من دیگه اون ادم قبل نشدم ... .
خب خانواده خوبی دارم؛ سلامتی دارم و الان از بیست و شش تا بیست و هشت سالگی خیلی راضیم از زندگیم اما الان که دارم وارد بیست و نه سالگی میشم مهناز چه ارزوهایی داری؟ خب عشق را هنوز میخوام اما یه نفر درست و حسابی میدونم دارم به بحران سن در جامعه جهان سوم مبتلا میشم دیگه انواع القاباس که نثارم بشه از دوست بگیر تا غریبه اما مهم نیس من یه نفرو میخوام . یک خونه میخوام که اندازش مهم نیس فقط گرم باشه. استقلال میخوام دوس دارم تنها زندگی کنم توی خونه خودم . پول هم به اندازه خودم که برای گذران زندگی ازش استفاده کنم. برم سفر . ارزوی مسافرت به دور دنیا که جهانو ببینم انگار هنوزم دنبال اینم که دنیا رو باید دید تا بشه درست تصمیم گرفت .و خودمو از همه بیشتر دوس دارم ادم باید ازاد ولی با تعهد زندگی کنه. با خودمم مشکلی ندارم ولی میدونم بقیه با من مشکل دارن .
تولدم مبارک . میدونم زندگی سخت تر میشه اما باید ادامه داد راه دیگه ندارم با همه تبعیض ها و اینکه تفاوت جنسیتی رو بیشتر میفهمم . اینکه ازادی عدالت و تمام مفاهیم برام سوال شدن و نمیتونم هیچ جوابی براشون پیدا کنم . به قول دورکیم جبر عین چتر کل جوامعو گرفته ما هم زیرش پناه گرفتیم که خیس نشیم . شاید هم به قول زیمل شهر عرصه مبارزه ایست بین دو گروه انسان واقعی و انسان از خود بیگانه که سرانجام در تمام تقابل با یکدیگر انسان از خود بیگانه پیروز میشود...
میدونم هرچی میرم جلوتر زندگیم سخت تر میشه فقط سخت تر . اما ما مجبوریم به تولد ... مجبوریم به ادامه دادن ... مجبوریم به ساختن یا خراب کردن .... . تولدم مبارک .