خرید بک لینک
دیشب تولد شادان بود اومد پیشم رفتیم باهم کافه نشستیم... شادان میدونست من دوست دارم انگار دارم وصیت میکنم ...

دیشب به شادان گفتم اگر در حال مرگ بودم اگر هر اتفاق بدی برام افتاد که دیگه امیدی به زنده بودنم نبود بهت پیغام بده و ادرس بیمارستانمو بهت بده که یکی دوست داشته و تو هیچ وقت نفهمیدی .. حالا که داره میمیره برو ببینش و ادرس رو تنها به خودت بده و همون موقع اگر برات مرامی مونده باشه بیای پیشم ... میدونی من دارم بیرون پنجره رو نگاه میکنم دارم به اخرین لحظات زندگیم فکر میکنم به نرسیدن تو ... و در رو باز میکنی نگاهت میکنم ... بیا و بغلم کن ... بیا و بغلم کن ... بزار یه بار مچاله بشم تو بغلت اونموقع انقدر شکننده شدم که دیگه به فشار نمیرسه تو فقط بغلم میکنی و من تو بغلت جا میگیرم و میبوسمت ... دلم نمیخواد رهات کنم و اونموقع میدونم دیگه ارزویی ازین دنیا ندارم ... بیا و بغلم کن بزار راحت شم از درد از رنج ...

پ.ن : زندگی برام سخت شده الان دارم گریه میکنم از سردرد ... و یه اهنگ بی کلامم گوش میدم من ازین رنج خستم خیلی دارم تلاش میکنم بیام بیرون ازین رنج ... تا میام خودمو جمع،کنم یه اتفاقی میفته ... ایناش مهم نیس ... ای دنیای هچل هفت ای دنیای نامتناهی من به چه زبونی بگم منو به ارزوهام برسونید ... من کم نزاشتم... من تلاشمو متوفق نمیکنم من میرم جلو اما کمکم کنید ... ای دنیا ای کهکشان ای شهاب هایی که سقوط میکنید و من زیرش ایستادم کمکم کنید ...

برچسب: نویسنده: الینا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 15:59

صفحه بندی