تو این گذرهای زمان .. نشستم فیلم دیدم قبل از طلوع خورشید کاش منم دعوت میشدم یه شبانه روز با یکی طی میکردم همینطوری عین این فیلمه دنیا رو از دید چشم های هم میدیدیم ... انصافا لذت بخشه بعد یه زمان طولانی بهت زنگ بزنن بگن سلام فلانی ...... تو کجایی؟ بعد بری تو گذشته ...
(سکانس پایانی قسمت اول)
سلین: ممکنه بتونیم پنج سال دیگه همدیگه رو ببینیم
جسی: آره، این طور فکر می کنی؟ پنج سال دیگه؟
سلین: نه نه. پنج سال خیلی زیاده. اون موقع شبیه یه آزمایش جامعه شناختی میشه. یه سال چطوره؟
جسی: باشه، یه سال. یه سال؟ شیش ماه چطوره؟
سلین: میوفته تو فصل سرما
جسی: باشه، اینجا قرار میزاریم، بعدش میریم یه جای دیگه
سلین: باشه. ولی شیش ماه از الان شروع میشه یا دیشب؟
جسی: دیشب. باشه. از دیشب تا شیش ماه دیگه. شانزدهم دسامبر، ساعت شش بعداز ظهر، سکوی یازده. تو میتونی با قطار بیای ولی من باید با هواپیما بیام، ولی خودمو میرسونم
سلین: خوبه. قرار هم نیست برای هم نامه بنویسیم و بهم زنگ بزنیم؟
جسی: آره. ولی فقط برای شش ماه.
سلین: خداحافظ
جسی: خداحافظ
برچسب: پنجشنبه های دلگیر,پنجشنبه های بی تو,پنجشنبه های سالن,پنجشنبه های سپید,پنجشنبه های فرویدی,پنجشنبه های پرسش,پنجشنبه های فیروزه ای,پنجشنبه های مدارس,پنجشنبه های البرز,پنجشنبه های آخر ماه,
نویسنده: الینا زارعیان